السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)
57
خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)
در نسخه اصل گويد : از اين نسخه روز نوزدهم محرّمالحرام سال نهصد و نود و يك در شهر « ثلا » فارغ شدم ، خداوند آن جا را به بندگان شايستهى خود نگاه دارد و مالك آن را مملوك خاندان حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم قرار دهد ، چنين نگاشت سعيدبن عبداللَّه بنصالح ، خداوند از او درگذرد و در زمرهى آنان محشورش فرمايد . و فارغ شدم من از تحصيل اين نسخهى شريف ، بندهاى كه نيازمند بخشش و كرم خداوند و پناهنده از عذاب دردناك و كيفر اوست ، حسينبن عبدالهادى بناحمد صلاح ، خداوند او را به گفتار استوار در دنيا و آخرت پايدار بدارد . پايان روز پنجشنبه پانزدهم جمادىالآخر سال هزار و سيصد و هفت در شهر « ثلا » كه خداوند آن جا را به بندگان شايستهاش حراست فرمايد و الحمدللَّه ربّ العالمين و صلّىاللَّه على محمّد و آله الطّاهرين . و من از كسى كه بر اين كتاب آگاهى يابد ، خواهانم و به او سفارش مىكنم كه هرچه مىتواند مرا دعا كند ، مخصوصاً براى عاقبت به خيرى من . و توفيق و يارى به وسيلهى خداوند است و او مرا كفايت مىكند و بهترين وكيل است . و در آخر نسخه نيز آمده است : در آخر نسخهاى كه از آن نقل مىكنم ، اين عبارت آمده است : داستانى نيكو از فضايل و مناقبى كه دربارهى اهل البيت شنيده شده است : ابوالحسن علىبن محمّدبن شرفيّه گويد : در مغازهام در بازار كتابفروشها ( ورّاقان ) در شهر واسط ( از شهرهاى عراق ) در روز جمعه پنجم ذىالقعده سال پانصد و هشتاد ، قاضى عادل جمال الدّين نعمةاللَّه بنعلىبناحمد عطّار و اميرشرف الدّين ابوشجاع بنعبرى شاعر حاضر شدند . شرفالدّين از قاضى جمالالدّين خواست كه مقدارى از مناقب اهل البيت را به او بگويد . وى از روى نسخهاى كه در آن روز در مغازهى من بود ، شروع كرد به خواندن و آن را از جدّش علّامه معمّر محمّدبنعلى مغازلى از پدرش نويسندهى آن كتاب روايت مىكرد . آن دو مشغول خواندن كتاب بودند كه عدّهاى از مردم جلو مغازه جمع شدند . در اين هنگام ابومصر قاضى عراق و ابوالعبّاس ربيعه كه مشهور به عدالت بودند ، از آنجا گذشتند . وقتى جمعيّت را و قرائت مناقب را ديدند ، ايستادند و سروصدا راه انداختند و قرائت مناقب را انكار نمودند ،